آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

4.مشکلات جدید - مامان تازه کار

روزها تند تند میگذرن ... من که کلی ادعا داشتم در مورد بچه داری رسما کم آوردم ... شب بیداری بر خلاف اون قبل که به زور میخوابیدم به جورایی دیوونه کننده اس ...     آمیتیس شبا تا صبج بیداره و بازی میخواد! ما هم که خوب خسته ایم از صبج کارای مختلف کردیم و خوابمون میاد ... حالا باز خدا رو شکر مرتضی کارش کمه و زود میاد خونه ... مامان مرتضی 2-3 روز اومد پیشمون موند ... من که قبلا میگفتم دوست ندارم کسی بیاد پیشم حالا از خدامه:) هیچ کس هم که کلا به روی خودش نیاورد باید بیاد دیدن ما! همون چند نفری که بیمارستان اومدن پیشمون همونا بودن فقط! دیگه علی مونده و حوضش! کلی بهم وعده وعید داده بودن که مامانت امتحان داره ما میایم پیشت میمونیم .....
22 مهر 1391

3.روزهای سخت با دخترم

خیلی خیلی حساسم ... نمیدونم چرا اینجوری شدم ... با کوچکترین تلنگری میزنم زیر گریه! قبلا لوس بودم ولی این دیگه عجیبه! ساعت حدودای 8:30 بود دکتر معینی اومد بالای سرم و سئوالایی پرسید و گفت تو مرخصی فقط راه برو ... هر چی بیشتر راه بری برات بهتره ... خلاصه که شروع کردم به راه رفتن تو بخش ... صاف صاف راه میرفتم جوریکه همه تعجب میکردن که من تازه زایمان کردم:)   حدودای ظهر دکتر نوزادان میخواست بیاد که بچه رو ترخیص کنه ... در رو باز کردن و 1 میز مثل این تریبونهای سخنرانی آوردن تو ... خانم دکتر بهره مند مثل 1 گردباد دقیقا اومد تو و 1 نگاه به آمیتیس کرد ... گفت اینم که زرده! ببرینش زیر 8 لامپه! گفتم خانوم دکتر توضیح بدین برای منم ! گفت زردیش&...
22 خرداد 1391

2.اولین روز بودن تو

13 خرداد صبح با مرتضی پاشدیم رفتیم مطب دکتر معینی ... هنوز معلوم نبود 15 هم زایمانمه یا 17 هم ... خانم بهبهانی منو که دید گفت واییییییییی چه مامان کم طاقتی ... چه دلت کوچیکه ... خوب میموندی خونه بهت زنگ میزدم دیگه ! میخواستم بگم قبول که من کم طاقتم ولی شما هم خیلییییییییییییی دل گنده ای به خدا:)) 2 روزدیگه زایمانمه هنوز نمیدونم چجوریاس:) خلاصه رفتم پیش دکتر و گفت 15 هم ساعت 5:30 بیا آتیه ... وویییییییی دلشوره ام شروع شد ... منم که ترسوووووووووووو ... همش احساس میکردم عمرا بچه مو نمیبینم :( فکر میکردم مرتضی دیگه تنها میمونه ... ترجیح میدادم اگه من نبودم بچه مم نباشه که اذیت نشه ... از اونور هم دلم برای مرتضی میسوخت میگفتم لااقل یکیمون پیشش ...
17 خرداد 1391